تبليغاتX
خورشيد بانو

خورشيد بانو

ایرج چی چی یک طراح پر ادعای لباسه که بیکار میشه بی پول میشه بدبخت میشه بعد یهو از همون راهی که میتونست و باید کار می کرد اما نمی کرد حالا چرا حداقل من نفهمیدم دوباره میره سر کار و پول در میاره  این داستان فیلم بی پولی بود که از جشنواره تا حالا همه و همه و همه با آب و تاب و به به و چه چه ازش تعریف کرده بودن...نمیدونم تا کی باید این فیلم های پایین و دم دستی و از شدت سادگی یه جورایی در حد حماقت را ببینیم و بعد چون جو به ظاهر روشنفکری میگن به به چه فیلمی چه بازیگری چه کارگردانی ما هم بگوییم بله به به در حالیکه مطمئنم حداقل نصف اونهایی که گفته بودن به به بابت رودروایسی بوده باز هم برای خودم متاسفم که ۲ ساعت وقتم توی سینما تلف شد واقعا متاسفم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:26  توسط خورشید بانو  | 

چند وقتی هست که آرامش بدجوری ذهن منو درگیر خودش کرده اصلا آرامش یعنی چی؟ چطور میشود آرامش داشت؟ آرامش چه شکلیه؟ و از آنجاییکه من برای هر چیز ملموس و غیر ملموس دنبال بو میگردم بوی آرامش چطوریه؟ اصلا ما اینجا تو این خاک پر از ادعا آرامش داریم؟ شاید روح آشفته و سرکش اجدادمون که مدام دنبال کشورگشایی و کشف سرزمینهای جدید بودن در ناخودآگاه جمعی ما شکل گرفته که حالا هیچ کدوممون رنگ آرامش را نمیبینیم. فقط به یه روز به یه صبح تا شب زندگیمون رو اگه خوب ببینیم تازه میفهمیم که اصلا برای ما آرامش مفهومی نداره. میتونید خودتون امتحان کنید یه روز صبح چشماتونو که باز کردید تا شب که بخوابید مدام به زور و با هر روشی که شده سعی کنید آرامش داشته باشید سعی کنید...

پ.ن دیشب قبل از خواب از تمام فشارها و استرس هایی که از صبح به من وارد شده بود فکر کردم و دلم قد یه دنیا برای خودم و ... سوخت  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:16  توسط خورشید بانو  | 

سروده ای زيبا از: لینا روزبه حیدری  

 

·          خبرنگار با سابقه افغاني

·         *می گویند

·         مرا آفریدند

·         از استخوان دنده چپ مردی      

·         به نام آدم

·         حوایم نامیدند

·         یعنی زندگی

·         تا در کنار آدم

·         یعنی انسان

·         همراه و هم صدا

·         باشم

·         * می گویند

·         میوه سیب را من خوردم

·         شاید هم گندم را

·         و مرا به نزول انسان از بهشت

·         محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

·         و یا شاید سیب

·         چشمان شان باز گردید

·         مرا دیدند

·         مرا در برگ ها پیچیدند

·         مرا پیچیدند در برگ ها

·         تا شاید

·         راه نجاتی را از معصیتم

·         پیدا کنند

·         * نسل انسان زاده منست

·         من

·         حوا

·         فریب خوردۀ شیطان

·         و می گویند

·         که درد و زجر انسان هم

·         زاده منست

·         زاده حوا

·         که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

·         * شاید گناه من باشد

·         شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

·         که صداقت و سادگی مرا

·         به بازی گرفت و فریبم داد

·         مثل همه که فریبم می دهند

·         اقرار می کنم

·         دلی پاک

·         معصومیتی از تبار فرشتگان

·         و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

·         * با گذشت قرن ها

·         باز هم آمدم

·         ابراهیم زادۀ من بود

·         و اسماعیل پروردۀ من

·         گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

·         گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند  

·         و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

·         * فاطمه من بودم

·         زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

·         من بودم

·         زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

·         ملکه سبا

·         من بودم و

·         فاطمه زهرا هم من

·         * گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

·         گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

·         گاه سنگبارانم نمودند و

·         گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

·         اشک ریختند

·         گاه زندانیم کردند و

·         گاه با آزادی حضورم جنگیدند و  

·         گاه قربانی غرورم نمودند و

·         گاه بازیچه خواهشهایم کردند

·         * اما حقیقت بودنم را

·         و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

·         بر برگ برگ روزگار

·         هرگز

·         منکر نخواهند شد

·         * من

·         مادر نسل انسان ام

·         من

·         حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

·         مریمم

·         من

·         درست همانند رنگین کمان

·         رنگ هایی دارم روشن و تیره

·         و حوا مثل توست ای آدم

·         اختلاطی از خوب و بد

·         و خلقتی از خلاقی که مرا

·         درست همزمان با تو آفرید

·         * پس بیاموز تا سجده کنی

·         درست همانطور که فرشتگان در بهشت

·         بر من سجده کردند

·         بیاموز

·         که من

·         نه از پهلوی چپ ات

·         بلکه  

·         استوار، رسا و همطراز

·         با تو

·         زاده شدم  

·         بیاموز که من

·         مادر این دهرم و تو

·         مثل دیگران

·         زاده من!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:51  توسط خورشید بانو  | 

امروز همه دوستان خبرنگار به دعوت روابط عمومی جدید وزارتخانه راه و ترابری جمع شدند تا طبق گفته با ایشون آشنا بشوند. البته ما که همگی با ایشون آشنا هستیم و بودیم احتمالا ایشون می خواستند ما رو زیارت کنند. روابط عمومی جدید که در طول یکسال وزارت آقای بهبهانی پنجمین روابط عمومی است که ظاهرا برخلاف چهارتای دیگه حکم هم دارد آقای سید قاسم بی نیاز مجری برنامه به خانه برمیگردیم هستند. بله دوستان درست می بینید ایشون مدیر کل روابط عمومی وزارت راه  هستند. ما هم امروز رفتیم طبقه چهاردهم ساختمان دادمان که به قول آقای نرجه یه دوست به دوستانمون اضافه بشه!! تصمیم گرفتیم ذهنمون رو کاملا از اتفاقات گذشته پاک کنیم و باور کنیم که این یکی میتونه یه کاری بکنه که با بقیه فرق داشته باشه ـ البته شاید بتونه ـ حضور آدمهایی که همگی ادعاشون میشد مدتهاست با این وزارتخانه آشنا هستند مشهود بود که مدام می خواستند جمع را به دو دستگی  بکشونند. اما دوستان همانطور که توی اون جمع گفتم ما از این جلسه ها و حرف های خوب و من بمیرم تو بمیری توی روابط عمومی این وزارتخونه زیاد داشتیم خدا این یکی رو هم به خیر بگذرونه آمین

حالا به قول نرگس جونم آقای بی نیاز امیدواریم مثل سلف خودت خیلی زود به خانه برنگردی 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:14  توسط خورشید بانو  | 

امروز تولد مولاناست شخصیتی که من عاشقانه دوستش دارم و از خواندن هرباره آثارش به خودم می بالم که به زبان آثار این مرد حرف می زنم می نویسم و می خوانم امروز دوباره دلم هوای آرامگاهش را کرد کاش می شد یکباره دیگه برم قونیه و ساعت ها بدون اینکه کسی کاری به کارم داشته باشه کنارش بشینم و با مدد دیوان شمس باهاش حرف بزنم مثله تمام چهار روزی که آشکارا با من حرف می زد و دست آخر هم اون مهری که از خاکش برام فرستاد و هنوز گوشه کتابخانه و جلوی مثنوی گذاشتمش

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:7  توسط خورشید بانو  | 

باورم نمیشه که امروز درست ۱۷ سال از اون روز و از اون شب تلخ میگذره جدی جدی بابایی ۱۷ سال گذشت از روزی که تو رفتی !! چقدر هم سخت گذشت شاید حالا هر کس که منو میبینه و میشناسه تا خودم بروز ندم ندونه که تو ۱۷ ساله که ما رو تنها گذشتی و رفتی اما این یه واقعیته تو ۱۷ ساله که دیگه نیستی...تمام این سالها تو خوشی و ناخوشی بغض همیشه نبودنت ته دله هممون بود از همه بیشتر مامان که دیگه هیچوقت نشد اون مامان همیشگی اما بزرگ شدیم اونقدر بزرگ که همه فکر میکنن نبودنت فقط تو بچگی غصه دارمون میکرد...اما من هنوز هم نبودنتو با ذره ذره وجودم حس میکنم...بابایی مهربونم میدونم امروزمیای و این پست رو میخونی  برای همین امروز این حرفهارو اینجا نوشتم که بدونی حتی بعد از ۱۷ سال نبودنت برام تازه س بدجوری تازه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:10  توسط خورشید بانو  | 

بو کن ...یه باره دیگه...حس می کنی؟ بوی پاییز داره میاد...

امروز تابستون داره بساطشو جمع میکنه و میره ...میره تا سال دیگه

تابستون خداحافظ اما قبل از اینکه بری باهات حرف دارم امسال حال و اوضاعت اصلا خوب نبود امسال به جای بوی بلال و طعم شاتوت برامون بوی دود و طعم خون داشتی...امسال بارون برایمون نداشتی حتی طبق قرار سوم مرداد هم نباریدی اما عوضش ما تمام این سه ماه دل سیر اشک ریختیم و بغض ته گلمونو قورت دادیم...امسال به هم که می رسیدیم می گفتیم آهای دل خوش سیری چند؟؟!!!

تابستون ۸۸ برو و دیگه هیچ وقت برنگرد یعنی این شکلی برنگرد قول بده ۸۹ که اومدی همه غصه های امسال از دلمون پاک شه...قول بده سال دیگه آسمون شهر و دلمون انقدر غبار نگیره که نشه خورشید رو دید...آخه مگه تابستون بدون خورشید هم میشه؟!

قول بده...

    

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:9  توسط خورشید بانو  | 

دیشب اولین اجرای تئاتر خنکای ختم خاطره در سال شماره ۲ تماشاخانه ایرانشهر برگزار شد. از آنجائیکه من یکجوری بی دلیل عاشق تئاترم تماشای اجرای شب اول برایم یک مفهوم دیگه ای داره با اینکه معمولا بدترین اجرا هم اجرای شب اول است چون هنوز گروه هماهنگ نشدن و ظاهرا این گروه فقط ۲ هفته با هم تمرین کرده بودن

قصه تئاتر که در حوزه دفاع مقدس بود ماجرای یک شهید است که بهش فرصت دوباره دادن تا به این دنیا برگرده البته به این شرط که هیچ حرفنی نزنه. تنها نشونی که داره یک تکه از پلاکشه که رویش نوشته شده "یوسف" از بنیاد شهید با خانواده هایی که اسم گمشده شون یوسف بوده تماس می گیرند.

این نمایش اپیزودی قصه متفاوت همین آدم هاست و پیچدگی هایی که توی زندگی به ظاهر سادشون وجود داره.

قصه نمایش را دوست داشتم به خصوص ۲ تا اپیزود(مرد ارمنی و مرد کرد) از همه جالب تر بودن و البته بازیگرهاشون هم از بقیه بهتر بازی می کردن. اما هنگامه قاضیانی با وجود اینکه در پیش خبرهای این تئاتر روی اسمش تمرکز شده بود اما بازی چندان چشم گیری نداشت. نکته جالب تر اسم فرزاد حسنی بود که کنار اسم هنگامه قاضیانی به عنوان یکی از بازیگران این تئاتر در خبرها آمده بود اما خودش توی نمایش نبود.

آخر نمایش از نیما دهقان کارگردان نمایش دلیلش را پرسیدم خیلی عصبانی بود از دستش می گفت دو روز مانده به اجرا دیگه سر تمرین نیومده و حتی خبری هم نداده که دلیلش چی بوده!!

نمیدونم دلیل این کار فرزاد حسنی چی بوده و اصلا نمی خواهم توی این مطلب قضاوتی در مورد کار این آدم داشته باشم اما وقتی خلایی را که به خاطر نبودش می شد در فضای کلی کار دید حس می کردم با خودم فکر کردم کاش ما آدمها به جای ادعا در مورد هر چیز داشته و نداشتمون کمی مسئولیت پذیر باشیم و تا حدی وجدان کاری و اخلاق حرفه ای را در هر زمینه ای رعایت کنیم.

پ.ن اما با تمام این حرف ها تئاتر خوبی بود دوستان اگر اهل تئاتر هستید حتما ببیندیش  

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط خورشید بانو  | 

روزگاري است در اين شهر غريب گم شده ام

خدايا راهي ...چراغي...نگاهي...

كاش شمسي بود كه دستم را مي گرفت و راه را نشانم مي داد

كاش قبل از اينكه به ته بن بست برسم مي فهميدم انتهاي اين راه بسته است

پ.ن: ديروز يك جمله خوشگل از دكتر شريعتي ديدم هنوز تمام ذهنم درگيرشه؛ تو كسي را دوست داري  او ديگري را و ديگري ديگري را و...اين طور ما همه هميشه تنهاييم  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:20  توسط خورشید بانو  | 

دلم بارون می خواهد دلم می خواهد چند ساعت بارون بباره و من یه دل سیر تنهایی و بدون چتر زیر بارون راه بروم و فکر کنم نه که وقت های دیگه فکر نمی کنم نه اما وقتی زیر بارون راه می روم و فکر می کنم یکجوری حس خوبی دارم فکر می کنم اینجوری بیشتر تازه می شوم فکرهایم هم تازه تر میشن من تکرار تازه و زیبای بارون رو همیشه عاشقانه دوست دارم خدا جونم حالا میشه به خاطر همه این دلایلی که گفتم و خیلی دلایل دیگه که خودت می دونی یه بارون اساسی و خوشگل برام بفرستی ؟ یادته که امسال ۳۲ روز دیر شده ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:1  توسط خورشید بانو  |